X
تبلیغات
تشنه’ نوازش

تشنه’ نوازش

تقدیم به کسانی که زیر شلاق طبیعت رقصیدند.در دل گریستند.و با لبانی بسته سخن عشق را گفتند.

 

عرشیاااا با اجازه آپیدمت  اگه خواستی بعدا بحذفش

 

 

زندگی زد،آدم رقصید
آدم رقصید،زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد،آدم چایید.
آدم چایید،زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد،آدم لرزید.
آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:3  توسط arshia  | 

 

سلام ( البته اگه اهمیت بدین ... )

این آقا عرشیا که آپ نمیکنه من خجالت کشیدم از آپ نشدن وبلاگ گفتم ثواب داره براش آپ کنم ...

 

.

.

.

.

بعدا آپ رو کامل میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:36  توسط arshia  | 

 

  

                                                                                                                               

 من در آئینه رخ خود دیدم                                    

و به تو حق دادم

آه ! می بینم  . می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم ...

 

 

 

 

شیما : سربازی خوش میگذره

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:1  توسط arshia  | 

من یا ما

سلام . من یکی از دوستان عرشیا هستم . در نبودش گفتم خوبیت نداره وبش آپ نشه ... نمی خوام وبش گندیده بشه گرچه همیشه تر و تازه می مونه ولی هفته ای یه بار آپش می کنم ... مثل خودش نمیشم ولی ... به هر حال عرشیا امیدوارم زود برگردی ...

 

ما جستجوگران تنهایی مطلقیم ... !!!

                                                                                          « شیما و شمیم »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:57  توسط arshia  | 

سلام به تمام دوستای خوبم.خیلی معذرت می خوام من چند وقتی نبودم و الان هم که امدم با خیلی مشکلات و و و.............................

بعد اینکه من تا ۱۴روز دیگه دارم میرم سربازی و نمی تونم بیام تا ۴۵روز دیگه ولی شما بیایین برام نظر بذارین بعد من این وبلاگو میدم به دوستم در این مدت بیا آپ کنه ولی یادتون نره بیایین نظر بدین

خوب خیلی دوستون دارم همتونو چون زیاد هستین اسم نمیبرم خوب تا دیداری بعد بای.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:47  توسط arshia  | 

arshia

دیشب رویایی داشتم.خواب دیدم بر روی شنها راه می روم و همراه با خود خداوند

و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگی ام را مانند فیلمی می دیدم................

همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم روز به روز زندگی ام را رد می کردم یکی مال من و یکی از آن خداوند.راه ادامه یافت تا تمام روزهای زندگی پایان یافته خاتمه یافت.ناگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ودر بعضی از جاها فقط یک رد پا وجود داشت و اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود روزهایی با بزرگترین رنجها ترسها و دردها آنگاه از او می پرسم خداوندا تو به من گفتی که در تمام مراحل و ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم خواهش می کنم که به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی

خداوند پاسخ داد:فرزندم تو را دوست دارم به تو گفتم که در تمام مراحل سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نگذاشتم و من چنین نکردم و هنگامی که در آن روزها یک رد پا روی شنها دیدی این من بودم که تو را به ورش کشیده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط arshia  | 

به من گفتند:او هر شب برای دیگری آواز می خواند و

دست دیگری در دستان اوست.

به من گفتند:هرشب می نوازد گونه هایش را.دستان سرد

وبی روح را.

و من گفتم:هزار افسوس خلایق هرچه لایق بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:38  توسط arshia  | 

هو المحبوب

من نشستم وگریه کردم.افسانه ها می گویند که هر چه در آب های

این رودخانه بیافتد چه برگ چه حشره چه پر یک پرنده همه چیز

در بستر این رودخانه به سنگ بدان می شود.آه حاضرم هرچه

دارم بدهم تا بتوانم قلبم را از سینه بیرون بکشم و آن را به

                     رودخانه پرتاب کنم......
                    آن وقت دیگر نه رنجی می ماند نه افسوسی و نه خاطره ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:41  توسط arshia  | 

به نام ایزد منان

امشب دوستم گفتباهاش برم تهران

(به نظر شما برم)اصلا" به شما ربطی نداره می خوام برم

امروز یکشنبه هست ساعت 6صبح حسین دوستم زنگ زد حاضر باشم داره میاد دنبالم دلتون بسوزه

ما حرکت کردیم وای باباش ودوست باباشم که هست

خوب بی خیال بودونبود شون واسه ما فرقی نداره

ماحرکت کردیم از یزد امدیم بیرون

جاتون خالی اول رفیتم صبحانه خوردیم(چقه خش بود)

الان عوارضی ها رو رد کردیم نزدیک قم هستیم

جاتون خالی رفتیم زیارت(واسه همتون دعا کردم)

راستی قم هم دخترهای خوشکلی دارها و

تریپ بالا(ایول)

بعد قم امدیم شهریار عجب جای باحالیه

امدیم مهرچین ویلا بخریم عجب جایی

ولی من از ویلا خوشم نیومد(اصلا" به من چه ربطی داره اونا میخوان بخرن)

ناهارم می گن انجا هستیم اه

ناهارو خوردیم حرکت کردیم به طرف کرج واسه استراحت

الان عظیمیه هستیم نمی دونی عجب هوایی داره اینجا بخدا

بابای حسین با دوستش خوابن الان(آخ جون)

ماشین ودودل کردیم والان تو چرخیم

وای باباش زنگ زد داره میگه(............)ماشین و کجا بردین

(نیشت وببند خنده داره)

الان خونه هستیم به دوست بابای دوستم گفتیم بریم بگردیم

امدیم بیرون ولی نمی دونیم کجا بریم فعلا" که دور وور خونه تو چرخیم

الان کوه نور هستیم اینجا هم خبری نیست(خش نیس)

برم خونه بخوابم

ساعت 8بلند شد همش بخوابد مخم برم بازار نمید

نه با هومن قرار دارم می خواد دوست دخترش ببینم

الان سواره مترو هستیم زید هومن زنگ زد کجایی

هومن:فدات بشم عشق من الان میام اه اه مرد اینقدر

زن ذلیل

سلام حال شما بابا با شما نیستم که با زید هومن هستم

الان امدیم کافی شاپ الان من تو فکرم(همه یار دارن و بی یار

ماییم کاشکی یکی از این دخترهای اینجا با من دوست بودن)

الان دارن باهم دل میدن وقلوه میگیرن

1ساعت بعد من دارم میرم هومن:کجا.خونه خالم دعوتم

خوب وایسا من هم دارم میام خوبه ایول.

زید هومن در حال فکر(مردشورتو ببرن یه بارم که میاد این نمیذاره

1ساعت پیش من باشه)

خودم در حل فکر(مردشور خودت و ببرن بیشعور)

موقه خداحافظیست.بابای

الان حسین زنگ زد میخواییم بریم جاده چالوس میای

اره.الان تو ماشین هستیم صدای سیستم بلند وای عجب حالی میده

جاتون خالی الان یه رسوران باغ دارم قلیون می کشیم.

روزهای سشنبه و چهار شنبه و پنجشنبه فقط بازار رفتیم.

ساعت 1 ظهر پنجشنبه است داریم به طرف یزد حرکت میکنیم

اگه گفتی الان کجا هستیم جاتون خالی حمام فین کاشان

چیزی دیگه نمونده تا یزد من رفتم بخوابم فعلا.....

ااااااااارسیدیم چقدر این خواب خوبه هرچه زمان بگزره نمی فهمی

(خیلی خشه)

من دارم میرم خونه بای ی ی ی ی ی ی ی

امروز دوشنبه ساعت1 ظهرسجااااااااااااااد دوستم زنگ زد

ک یکی از دوستام فوت کرده عجب پسر نازی بود

جمعه میخواستیم بریم ببینمش ولی نشود

وای ی ی ی ی ی

میخواستم برم خاطرهای تهران که رفتیم واسش بتعریفم

امروز بدترین روز بود

                                        افسوس روحش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:16  توسط arshia  | 

شبی از خود تو پرسیدم که رفتن انتهایی تلخ درپیچ در پیچ وخمش دارد؟

شبی از خود تو پرسیدم که پشت تو نیاز تکیه گاه و همدمی دارد؟

شبی راز من و خود را به گوش اینه بر گو ورخسار خودت را در دلش

خوب از سر فکر و تامل بازبینی کن!

چنان اشک از رخش ریزد که باران از سما ریزد.

بیا با رفتنت قفلی به قلبم خورد و آن مفتاح قفلم را به دنبالت سپردم در

دل دوران که باز آیی!

شبی می آیم و در خواب تو خواهم که باز آیی در آنشب گویم از درد و

 غمت تا آنکه باز آیی!

بگویم سردی و احساس پوچی می کنم دیگر.

بگویم فکر و ذکرم را به همراه برده ای دیگر.

سراغ قلب من بازا که بامش جایگاه توست.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط arshia  | 

دگر چیزی نمی خواهم که رفتی با خودت بردی خود و آن آرزوهایم.

تو خرسندی که آزردی دلم را صاحبش بودی.

تو مغروری ز خود چون زورق بشکسته عشق من وخود را به باد ناملایم در

امواج درد وحسرت وتنهایی و اندوه رها کردی.

نمی خواهم دگر خام نگاه و آن نگاه های تو وآن جادویت گردم.

گناه از من؟گناه از تو؟

گناهم سادگیم بود که حرف های دروغت را به گوش جان چو بشنیدم.

زدم حرفی زدل آنگه که بر جان تو بنشیند.

اگر اشکم ز من پرسد که بغض در گلویم چیست از عشقت نمی گویم!

گلایه از تو وعشقت به لب کی می کنم زیرا خجالت از خودم دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:27  توسط arshia  | 

پناهم ده در آغوشت به تار گیسویت پای دلم را تا ابد در بند خود کردی.

پناهم ده در آغوشت که آن را تکیه گاه اشک من کردی.

پناهم ده در آغوشت که از آغوش خود عمری دگر و ز رفتنت جانم به لب کردی.

(حالا دیدی منم بی احساس نیستم)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 2:28  توسط arshia  | 

باغبان

باغبان گل چو از باغ این گلم را چیده بود

قطره های اشک درچشمان شبنم دیده بود

درغم عشقش مثال شمع با پروانه ای

جان من می سوخت.سویم داغ عشقش کرده بود

دانه های اشک خود بهرش فراوان ریختم

وقت رفتن آنگاه دل کشش پر خنده بود

من زبعد رفتنش چون خاک وخاکستر شدم

شعله های عشق او آن سوی دیگر مانده بود

من برایش ترک جان وعقل ودینم کرده ام

گوئیا ترک من و عشقم برایش ساده بود

........................

(خوب همینجا جا داره از شیما جون که واسه

                   وبم زحمت کشیده تشکر کنم)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:57  توسط arshia  | 

روانه

بازا به نگاهم که دگر تاب و تبم رفت

کاردل زارم ز کف و دست و دلم رفت

مشتاق به دیدار رخت مانده به راهم

ماندم به مکانی و دگر قافله ام رفت

تا کی به دل زار دهم وعده دیدار

آنقدر زمانی است که صبرم ز برم رفت

دیگرچه جواب است بر این دیده گریان

گر باده ناب نگه ات از طرفم رفت

وصلت به جوانی همه امید و هدف بود

بگذشت جوانی وجوانی ز سرم رفت

آنقدر فشاندم ز دو دیده سر راهت

اشک از بصر خویش که اشکم زبرم رفت

باشد که زمانی بر سرم کویت

         یا سوی مزاری که در آن پای دلم رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:52  توسط arshia  | 

بنویس.....

     نگو گذشته از ما نگو ازم گذشتی

       نگو دلت گرفته از اینکه پام نشستی

    تقدیرم اینکه پیش من نمونی

    نگو باز میتونی تو بی من بمونی

   تقدیرم اینکه بمونم تو قفس

   همیشه بمونی یه تنها یه بی کس

      بنویس واسه من دلت از چی شکست

     واسه چی تو چشات رنگ غصه نشست

    بنویس واسه من دلت از چی برید

   بگو کی رو چشات نقش گریه کشید

  بنویس بنویس واسه من بنویس

   که دلت تنگ شده طاقت گریه نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:16  توسط arshia  | 

 

دلم تنگ است...


و تنهایم و تنهایی به لب می آورد جانم
...


بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا
...


تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:48  توسط arshia  | 

یاد خزان

باز پاییز ملال انگیز شد

باز دل از عشق تو لبریز شد

باز دوران جدائی سررسید

اشک در هجران تو آغاز شد

باز یادم آمد آن دوران زرد

یاد غربت از غمت آغاز شد

باز از ره آمد آن فصل خزان

روزهای بی تو بودن ساز شد

باز با برگ درختان زرد شد

طعم عشق تو به کامم زهر شد

باز هجران گل و بلبل رسید

باز این قلبم برایت تنگ شد

ای خدا این فصل پاییز از چه روست

داغ تو با جان ودل در جنگ شد

کاشکی این فصل پاییز هم نبود

                      چون که با یاد خزان دلتنگ شد

                      ...................................

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:28  توسط arshia  | 

بگذار

بگذار تا ز چشمت جامی دگر بگیرم

یا در میان زلفت آرام جان بگیرم

بگذار تا به دام عشقت اسیر باشم

در کوله بار مهرت من جای خود بگیرم

بگذار تا حریفان از عشق ما بسوزند

یا آنکه در صداقت درس وفا بگیرم

بگذار تا ز سوز عشقت شرر بگیرم

بگذار در رکابت من لحظه ای بمانم

تا از دست مسیحت جانی دگر بگیرم

بگذار تا به زلفت دستی کشیده باشم

تا از غم درونم من مرهمی بگیرم

بگذار تا به پایت جانم نمایم                     

                  تا از برای جانت عمری دگر بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط arshia  | 

دریای سرشک

یاد شهد لب تو طاقتم از دست ببرد

گرمی عشق تو یاد دلم از یاد ببرد

آن لب و نغمه و گفتار تو هنگام سخن

خاطر از باغ و گلستان دگر از یاد ببرد

شوق آن وصل تو را از نظرم کی ببرم

که تماشای رخت غربتم از یاد ببرد

دل من گرچه به دام است به زلف تو دچار

خم زلف تو بجز دام تو از یاد ببرد

غمزه ناز نگاهت دل و دینم بفروخت

فکر فردوس برینش دگر از یاد ببرد

تا به کی در غم هجر تو کنم دیده پرآب

که به دریای سرشکم دلم از یاد ببرد

یاد تو از نظرم کی برود چونکه به دهر

گر که یاد تو مرا از نظر و یاد ببرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:14  توسط arshia  | 

www.arshiia.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:44  توسط arshia  |